« نیمه اردیبهشت ماه »

شعری از جواد شهابی مزار


تقدیم به روح ملکوتی شهید سرافراز ،سید احمد شوقی مزار ،که در هجدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۶ در درگیری با منافقین کوردل ،برای رهایی خانواده‌ای به گروگان گرفته شده ،مرگ را به سخره گرفت و جام نوشین شهادت را سر کشید . به راستی که چنین مرگی غبطه بزرگ زندگانی است .تقدیم به او و تمام شهدای مدافع امنیت


« نیمه اردیبهشت ماه »

یادم نمانده است ولی فکر می‌کنم
یک دو سه روز بعد نیمه اردیبهشت بود
انگار مس درون سینه او ذوب می‌کنند. مردی در آن طرف خط شنیده بود که یک عده نابکار
یک خانواده را به گروگان گرفته‌اند
مسئول جان و امنیت یک قبیله بود
از بس که گنده دل و راد مرد بود
در زندگی، فقط به خودش پشت کرده بود
می‌رفت و من تمام وجودم مچاله بود
چند تا لباس خاکی و پوتین وصله‌دار
ماهی دو روز و چند دقیقه مرخصی
دلتنگی تمام محله برای او
انگار او برادر اهل محله بود
او در میان اهل محل رو سفید بود.
آهسته از میان غصه مردم عبور کرد
دستی کشید بر سر مردی که غصه داشت

پوتین‌های کهنه خود را تمیز کرد
فانسقه را کشید و کوله خود را سریع بست

قرآن و عکس دختر او توی کوله بود
یک عکس خانوادگی تا نخورده داشت
بنده کلاه آهنی اش را ......

.نه صبر کن گویی گلوله روی سرش راه رفته بود.
روی کلاه آهنی امضای جنگ بود
برگشت و دختر خود را بغل نمود
با یک نفس تمام مرا سر کشیده بود
گویی تمام هستی سید پیاله بود
آرام و با نجابت و غمگین و سر به زیر

لبخندهای همسر خود را سپاس گفت
دیدم که آهویی به نگاهی شکار کرد

می‌رفت و من تمام وجودم مچاله بود می‌رفت و خشت خشت محل بی‌قرار بود گفتم بمان ،نشست و دست مرا سخت می‌فشرد
آهسته گفت مملکت از دست می‌رود باید برای مردم و میهن به پای خاست
باید برای امنیت از زندگی گذشت
باید تمام غصه خود را به چاه گفت
من می‌روم که بمیرم که بچه‌ها در کوچه‌های خاکی ده زندگی کنند
من می‌روم که شوق بیاید به شهرها
« شوقی »فدای شوق بازی هفت سنگتان شود
باید برای دین خدا مرد و زنده شد
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق » یک دفعه خون شتک زد و پیکار درگرفت
تیر از میان سینه سید عبور کرد
لبخند می‌چکید و چهره سید سفید بود چیزی میان پنجه سید مچاله شد
تا خورد عکس خانوادگی تا نخورده اش
لبخند عکس دختر ماهی شبیه نور
تا خورده بود، میان پنجه مردی غریق خون گل کرده بود رد عبور فشنگ‌ها


صد بار مرد که ما زندگی کنیم
او قبل از آنکه جبهه بیاید شهید بود
نه او نمرده است .او زنده است
او در خیال خسته من راه می‌رود
او رفت و یک محله برایش دعای خیر
او از دعای خیر مردم مومن شهید شد
از بس که جمله‌های قشنگ یادگار داشت ،

نهج البلاغه در دهنش رشد کرده بود
او رفت و من تمام وجودم مچاله شد
او رفت و برنگشت و مرا داغدار کرد
تقویم در میانه اردیبهشت ماند.

جواد شهابی مزار